شوق وصال

خدایا ؛ دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن

شوق وصال

خدایا ؛ دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن

شوق وصال

در راه شوق وصال دل صبر ایوب می خواهد

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

نارنجک


دقیقا وسط اتاق افتاد. از ترس رنگم پرید. همین‌طور که کنار اتاق نشسته بودم سرم را در بین دستانم قرار دادم و به سمت دیوار چمباته زدم! برای لحظاتی نفس در سینه‌ام حبس شد، بقیه هم مانند من هر یک به گوشه‌ای خزیده بودند.


لحظات به سختی می‌گذشت اما صدای انفجار نیامد. خیلی آرام چشمانم را باز کردم. از لابه‌لای دستانم نگاه کردم.


از صحنه‌ای که می‌دیدم خیلی تعجب کردم. آرام دستانم را از روی سرم برداشتم. سرم را بالا آوردم. با چشمانی که از تعجب بزرگ شده بود گفتم: آقا ابرام!!


بقیه هم یک یک از گوشه و کنار اتاق سرهایشان را بلند کردند. همه با رنگ پریده وسط اتاق را نگاه می‌کردند.


صحنه بسیار عجیبی بود. در حالی که همه ما به گوشه و کناری خزیده بودیم ابراهیم روی نارنجک خوابیده بود!


در همین حین مسئول آموزش وارد اتاق شد. با کلی معذرت خواهی گقت خیلی شرمنده‌ام، این نارنجک آموزشی بود. اشتباهی افتاد داخل اتاق.


ابراهیم از روی نارنجک بلند شد. در حالی که تا آن موقع که سال اول جنگ بود چنین اتفاقی برای هیچ‌یک از بچه‌ها نیقتاده بود.


بعد از آن، ماجرای نارنجک زبان به زبان بین بچه‌ها می‌چرخید.


  • امیرحسین قاسمی

نظرات  (۴)

مطلب مفید و جالی بود
کتاب سلام بر ابراهیم را که خواندم تازه فهمیدم که هیچ نمی فهمم
  • یادمان باشد خدایی هست
  • سلام
    خداقوت
    ممنون ازحضورتون
    روحشون شاد

    سید شهیدان اهل قلم مرتصی اوینی

    هرکس میخواهد مارابشناسد داستان کربلا را بخواند. هرچند اگر دل کربلایی نباشد، خواندن داستان را نیز سودی نیست.
  • پلاک شکسته
  • ایشالا شفیع هممون باشن...
    سلام
    بسیار زیبا بود
    ممنون از حضورت
    التماس دعا
    یاعلی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">