شوق وصال

خدایا ؛ دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن

شوق وصال

خدایا ؛ دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن

شوق وصال

در راه شوق وصال دل صبر ایوب می خواهد

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۱۵ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

نماز،عروج مومن است.

آیت الله بهجت: نماز عروج مومن است و و عروج مستلزم قرب و لقاء پروردگار است.بر عکس،فحشاء و منکر نظر به غیر کردن و دنبال غیر رفتن است و مومن بعد از لقا یه خداوند نه تنها سراغ لذایذ دنیوی نخواهد رفت، بلکه خیال آن را هم نخواهد کرد.لازمه ی اصلاح امور انسان ، اصلاح عبادات اوست که در راس آنها اصلاح نمازاست آن میسر نمی شود مگر با خضوع و خشوع در نماز وآن میسر نمی شود مگر با ترک لغو.

 

فرماندهان آخر الزمانی شیطان در عصر حاضر


یکی از ابزار‌های کهن و قدیمی شیطان استفاده از ابزار بدل‌سازی و نسخة بدل حقایق است.


میلاد پیامبر و هفته وحدت

گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد                        گر مؤمنی و صادق، با ما شوی موافق

    کوری هر منافق صلوات بر محمد                             در آسمان فرشته، مهرش بجان سرشته

بر عرش خوش نوشته صلوات بر محمد                      صلوات اگر بگوئی ، یابی هر آنچه جوئی

گر تو زخیل اوئی صلوات بر محمد                        میگو خوشی خدا را صلوات بر محمد



یا ابا صالح






بیا دو باره پاک کن زجاده ها غبار را
به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را!
تمام لحظه های من فدای یک نگاه تو
بیا و پاک کن زدل حدیث انتظار را!

کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد: «ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»
ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!




سلمان حدادی

وقتی میگن امام حسین مصباح هدایته منو تو شاید فقط کلیشه ای در موردش صحبت کنیم اما این مسئله تحقق پیدا می کنه برای یک آدم وهابی که جان و مال و ناموس شیعه رو حلال می دونسته اما به خاطر مجلس امام حسین شیعه میشه بعدشم برای دفاع از اعتقاداتش تا پای مرگ میره و حتی تا جای که نزدیک بوده سرش رو هم ببرند و بچه اش هم تو شکم همسرش هم فدای اعتقادات میشه واقعا خدا میدونه این مرد پیشش چه جایگاهی داره!!!!!


من دیگه هیچی نمیگم(دانلود کن ببین و گریه من)



شلمچه

  شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است.شلمچه شهر شهود و شهادت است. شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل. صحرای خشکی که دریای امواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.

  شلمچه سرزمینی است که ملائک در آن سجده می کنند و برای بوسه زدن بر خاکش از هم سبقت میگیرند.


راز و نیاز با خالق در جنگ

دیدم آن حالات شوق و شور را                                     در میان چهره هاشان نور را

در هوای عاشقی پر می زدند                                      تا خدا با گریه معبر می زدند

در دل شب با نوا و زمزمه                                          ذکرشان “یافاطمه ” ” یا فاطمه ”

بین چهره عکس یک لبخند بود                                    همه ی هستیّ شان سربند بود

از همه افلاک برتر بوده اند                                         دوست نه،بلکه برادر بوده اند

تشنه لب دادند جان پای حسین                                   عاشقان حضرت پیر خمین

با شهادت زندگی زیبا شود                                         عاشقی با سوختن معنا شود

حال،آنها رفته و ما مانده ایم                                        از شهادت ، ما همه جا مانده ایم

تا نفس داریم تا که زنده ایم                                       ای شهیدان از شما شرمنده ایم

تاابد رزمنده ایم پای ولی                                           جان فدای حضرت سیّد علی



http://img.tebyan.net/big/1388/12/11745112153431292342420521814920071239146.jpg

معلم و حقیقت بینی

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : به ﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ . ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ.
افسوس که حقیقت درون انسانها دیر آشکار می شود.

گاندی و لنگه ی دوم کفش او در قطار

گویند روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.

یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.