شوق وصال

خدایا ؛ دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن

شوق وصال

خدایا ؛ دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن

شوق وصال

در راه شوق وصال دل صبر ایوب می خواهد

آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۴/۰۹
    [.l[
  • ۹۵/۰۳/۱۶
    گل
  • ۹۵/۰۳/۱۶
    دد
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات


چشمانتـــ... مرا نجات داد...

چشمانتــــ راه را نشان می دهد...

**

و در شهری که خالی از عُشاق بود ،

مردی آمد که شهر را دیوانه کرد . زمین را دیوانه کرد .

او که آمد از هر طرف عاشقی پیدا شد  که  از خویش برون آمد و کاری کرد.

*

قصه ی همت بعضی صفحتاش مثل قصه خیلی های دیگر است

و بعضی هاش  فقط  مال  خود اوست.

او هم ، قصه ی به دنیا آمدنش هر چه بود ، مثل همه ی ما ،

وقتی آمد گریست .

بچگی کرد . مدرسه رفت . حتی گاهی از معلمانش کتک خورد و

گاهی به دوستانش پس گردنی زد . بعضی تابستان ها کار کرد.

دوست داشت داروسازی بخواند ، ولی در کنکور قبول نشد .

بعد دانشرا رفت و معلمی کرد . 

او هم قهر و عشق ، هر دو ، را داشت .

خندید و خنداند .

 زندگی کرد .

هم راه شد .

رفت و گریاند .

تنها چیزی که او را در این دور ماندنی کرد ،

 

راهی بود که به دل ها باز کرد و عشقی که آفرید.

 

قصه ی زندگی او گاه صفحاتی دارد که به افسانه می ماندت

اگر به آسمان راهی نداشته باشی...